سامیار و مهیارسامیار و مهیار، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

گلهای بهشتی سامیار و مهیار

استفاده از مطلب سایر وبلاگها

از آنجا که خوشگلای مامان چند روزی که شش ماهگی را پشت سر گذاشتین دیدم این مطلب با مذاقتون سازگاره برای همین این مطلب را از وبلاگ مدرسه مامان ها برداشتم و براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد درد دل یک کودک شش ماهه با پدر و مادرش!!!   آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید ! خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود! پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر ...
11 تير 1390

گردش 1- دربند

سامیار و مهیار عزیرتر از جانم 13 خرداد بود که برای اولین بار به گردش دست جمعی رفتیم اون هم به همراه مامان مرضی, خاله عفت, دینا خوشگله و خاله امیده. چون هوا روبه گرمیه برای همین هم یک جای خوش آب و هوا را برای این گردش انتخاب کردیم و البته این جای خوش آب و هوا محلی در شمال تهران به نام دربنده. دربند منطقه سرسبز و کوهستانی در شمال تهرانه که در دامنه آن کلی رستوران وجود داره و ما به اتفاق به یکی از این رستوران ها رفتیم. البته همراه شدن با شما کلی برای ما لذت بخش بود, ولی از آنجا که باید شش دانگ حواسمون باید به شماها بود تا خدایی نکرده بهتون بد نگذره (آخه اگر بهتون بد میگذشت با گریه و جیغ و داد کل رستوران را میگذاشتین روسرتون) برای همین ...
1 تير 1390

کتاب خواندن

گلهای عزیزتر از جانم  شما عزیزای مامان مثل مامان و بابا به کتاب خواندن علاقه زیادی نشان دادید برای اینکه تجربه اول شما را از کتاب خواندن نشان بدم لطفا به عکسها و مطالب ذکر شده در ادامه آنها توجه نمایید. ( می دونم که الان نمی توننین این مطالب را بخونین و تنها صحبت کردنتون هم با زبان به قول ما اد اد کردنه, ولی خوب مامان صحبتهاتون را به زبان خودمون ترجمه کرده تا بزرگتر که شدین و تونستین این مطالب را بخونین بدونین که چه جوری با هم حرف میزدین. البته این را هم بگم که مامان کمی هم از قوه تخیل خودش برای ترجمه حرفاتون استفاده کرده!!!! بزرگتر که شدین منظورم را می فهمین) در ابتدا هر کدام از شماها یک کتاب برای خودش انتخاب کرد. &nb...
1 تير 1390

بازی کردن

گلهای باغ زندگیم سامیار و مهیار می‌خوام از بازی کردن هاتون براتون بنویسم. در یک ماه اول خیلی به هم کار نداشتین و بازی خاصی با هم نمی‌کردین ولی بعد از آن کم کم حضور یک دیگر را احساس کردین. مثلا وقتی می‌گذاشتیمتون کنار هم وقتی که دست و پا می زدین فقط کافی بود که دست یکیتون به دهن اون یکی نزدیک بشه اونوقت بود که با تمام قوا سعی در لیسیدن دست به دهن رسیده می کردین انگار که از این طریق می خواستین به هم اعلام موجودیت بکنین. مهیار جان هر وقت که کنار داداشت می خوابوندمت با تکان دادن تند تند دست و پا حسابی سر و صورت سامیار را مورد نوازش!!!!!!!!!! قرار میدادی که این باعث تعجب سامیار میشد که ای بابا این دیگه چه جور نوا...
24 خرداد 1390

مهارتهاي جديد زندگي (غلت زدن، چنگ زدن، روروئك سواري و ...)

ساميار و مهيار عزيزتر از جونم كم كم دارين به مهارتهاي جديد دست پيدا مي كنين، ساميار در تاريخ 13 خرداد براي اولين بار تونست به تنهايي غلت بزنه و وقتي كه تشويق من و بابا را ديد كلي خوشش اومد و به غلت زدنش ادامه داد. كسب اين گونه مهارتها در شما خيلي جالبه آخه وقتي يك مهارت را ياد مي گيريد بعد از چند وقت فراموش مي كنين و بعد از گذشت يك مدت زماني چند روزه، دوباره سراغ آزمودن آن مهارت مي ريد. مثلا مهيار غلت زدن را يك ماه قبل تر انجام داده بود ولي بعد از اون ديگه اين كار را نكرد ولي الان كه دمرش مي كنيم روي دستش بلند ميشه و يك دفعه غلت ميزنه و چون نمي تونه خودش را كنترل كنه سرش ميخوره زمين و گريه مي كنه. ساميار بعد از آن تاريخ مي تونه برگر...
23 خرداد 1390

خوابیدن (2)

گلهاي باغ بهشتي حالا كه بزرگتر شدين عادتهاتون هم تغيير كرده گاهي وقتها سحر خيز هستين و مامان و بابا را كله صبح بيدار مي كنيد. اونهم ساعت 6 صبح البته با يك برنامه از پيش تعيين شده، به اين صورت كه اول يكي از شماها بيدار ميشه و يكي ديگتون در خواب ناز به سر مي‌بره و بعد از يكي دو ساعات كه بازي كرد و خوابيد بلافاصله اون يكي از خواب بيدار ميشه درست و به موقع و اصلا هم اجازه خوابيدن به مامان و بابا را هم نمي دين چون وقتي كه بيدار ميشين ميخواين يكي باهتون بازي كنه واگر ما بيدار نشيم با الكي گريه كردن و يا جيغ كشيدن اين موضوع را گوشزد مي كنين. البته بعضي از روزها از خوش شانسي ما، هردو با هم بيدار ميشين و اونوقت چون هم بازي دارين شايد در كنار ...
23 خرداد 1390

خوابیدن (1)

عزیزای دل مامان سامیار و مهیار این دفعه می خوام از نحوه خوابیدنتون براتون بنویسم. خواب هم در سن شما عالمی دارد. هر کس شما ها را در خواب می بیند میگه خوش بحالشون چه راحت خوابیدن کاشکی من جاشون بودم. شماها و تمام کوچولوهای هم سنتون آنقدر آرام و با خیال راحت می خوابین که ما بزرگترها به شما حسودی می کنیم. از بدو تولدتون تا الان که حدود 5 ماه نیمتون عادتهای خوابتون کلی تغییر کرده. اوایل که اومده بودین خونه سامیار بیشتر مواقع خواب بود و وقتی که برای شیر خوردن بیدار می شد یادش می رفت که برای خوابیدن باید چشمای کوچولوش را ببنده, چند بار هم شد که به هوای اینکه سامیار خوابیده اون را توی تخت تنها گذاشتیم و وقتی بعد از نیم ساعت که برای سر زدن&nbs...
23 خرداد 1390