سامیار و مهیارسامیار و مهیار، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

گلهای بهشتی سامیار و مهیار

تاب بازی

عسلهای مامان و بابا دایی رضا و خاله امیده, از اسباب بازی های دینا که به درد شما هم بخوره نگه داشتن و حالا که بزرگ شدین آوردن خونمون تا شماها هم بتونین با آن ها بازی کنین. از جمله تاب دینا خوشگله. اگر می خواین ببینین چه جوری تاب بازی می کنین, عکس های زیر را تماشا کنین. ادامه مطلب را ببینین.   این آقا پسله چقده قشنگ تاب می خوره وای دینا خوشگله نمی دونی تاب خوردن چه مزه ای داره, دستت درد نکنه. هورا تاب بازی سامیار: بذال یی ژست دیده بدیلم تا از من و دینا عسک بندازین مهیار که حسابی ذوق کرده نمی دونه چی کار کنه خوبی این تاب اینه که یاد میگیرین وقتی بزرگتر شدین و خواستیم بریم پارک تاب باز...
6 دی 1390

پاییز

عزیزهای دلم هر چند که میدونم یک مقدار دیر شده ولی چی کار کنم شما فسقلی نمیذارین من بیام و خاطراتتون را بنویسم. ولی اول پاییز که رفته بودیم باغ آقا جون پاییز اونجا خیلی قشنگ بود چند تا عکس از تون گرفتم تا ببینین. ادامه مطلب یادتون نره.   سامیار و مهیار خوشحال بغل عمو و زن عمو مامان قربون اون ژستهای خوشگلتون بره. سامیار نازم چی دیدی که داری می خندی. آقا مهیار به چی داری فکر می کنی , یک نگاه به پشتت بندازم عزیزم ببین خدای مهربون چه تابلوی قشنگی را پشتت نقاشی کرده دیگه نمی دونم چی باید بگم, اینقده نمک داری که مامان دیگه بیشتر از این نمی تونه براش نمک بریزه ...
6 دی 1390

حمام کردن

عزیزهای دل مامان و بابا  شما دو تا عاشق حموم هستین و کلی از حموم کردن کیف می کنین. آنقدری که به محض اینکه می بینین دارین لباس هاتون را در می آوریم تا بابا ببرتون حموم از خوشحالی چنان جیغ هایی می کشین و دست و پا می زنین که به سختی میشه نگه تون داشت. این سری آخر که اگر نگه تون نداشته بودیم با لباس رفته بودین توی حمام. اگر می خواین یک تعداد از عکساهاتون را ببینین. ادامه مطلب را نگاه کنین من می خوام از خوشحالی بپلم هبا ولی ننیدو نم چه جولی می شه پلید هبا؟؟!!!! ببین من چگده خوشحالم ته میخوام بلم حموم منته از خوشحالی میخوام بلقصم. خوشجل می لقصم ای بابا بسه دیده بلم حموم چگده از ما عسک مینداز...
6 دی 1390

کشفیات جدید

سامیار و مهیار عزیز  تر از جانم چند وقتی هست که می خوام بیام و از خاطرات قشنگتون توی این مدت بنویسم, ولی شما کوچولوها این اجازه را به مامان نمیدین و تا می بینین که کامپیوتر روشن شده مثل برق و باد خودتون را میرسونین و از سر و کول مامان بالا می رین تا دستهای کوچولوتون را به کیبرد برسونین و با دست زدن روی دکمه ها اجازه کار کردن را به مامان ندین. دیگه هردو تای یاد گرفتین که بشینین و با گرفتن دستون به میز و دیوار توی خونه راه برین, کشفیات جدید را به شما دوقلوها تبریک میگم. میگید چه کشفیاتی؟؟؟ می خواید براتون لیست می کنم. 1- گلهای مصنوعی خونه مامان مرضی چیز خوبی برای تو دست گرفتن و کندن 2- میز تلویزیون مثل نردبان عم...
30 آذر 1390

بازی های سامیار و مهیار

گلهای بهشتی مامان و بابا کم کم دارین به یک سالگیتون نزدیک میشین این مدت برای ما چقدر زود و چقدر عالی گذشت واقعا از ته دل خدای متعال را برای بودن در کنار شما سپاسگذارم. حالا که بزرگ تر شدین از بودن در کنار هم لذت می برین و دارین بازی کردن با یکدیگر را یاد می گیرین.اگر بخواین براتون می گم چه بازی هایی. اول از همه قایم باشک, هر جفتتون می رین پشت در اتاق و باهم قایم باشک بازی می کنین و کلی هم می خندین دوم کشتی گرفتن وقتی که حوصله داشته باشین باهم کشتی میگیرین. سامیار دنبال مهیار و بالعکس اونوقت که ما حسابی بهتون می خندیم. آخه یا زورتون به هم نمیرسه و کارتون به مو کشیدن و چنگ زدن می افته که اونوقت گریه اتون می گیره و باید از هم ج...
30 آذر 1390

تولد دینا خوشگله

سامیار و مهیار عسلهای مامان و بابا روز 10 مهر مصادف با تولد دینا خوشگله دختر داییتون شما هم برای بار اول به جشن تولد دعوت شدین, برای همین هم عکسای خوشگلتون را میگذارم تا ببینین و کیف کنین    مامان قربون اون کلاه بوقی ها و تیپ خوشگلتون بره. ژست بچه ها چقدر دیدنی و نازه در این عکس ها سامیار و مهیار به همراه عرفان(پسر دایی بابک), سارا (دختر دایی بهمن) و دینا خوشگله کنار کیک تولد دارن عکس می ندازن, نگاه متعجب سامیار و مهیار به شمعها دیدنی بود.   اینجا هم سامیار مهیار با مامان مرضی و خاله عفت عکس انداختن, چرا مهیار خوشگلم دهنت از تعجب باز مونده, سامیار قشنگم به کجا داری نگاه می کنی ...
7 آذر 1390

توانایی ها و خاطرات جدید

گلهای زیبای زندگیمون, سامیار و مهیار عزیزتر از جانم دیگه وارد ده ماهگی شدین, فعلا وقت بکنم و شما شیطون ها بگذارین چند تا عکس از شما را توی وبلاگتون آپلود کردم تا سر یک فرصت مناسب یکسری از خاطراتتون را به یادگار بنویسم. پس فعلا مشغول دیدن عکسای قشنگتون بشین. سامیار: هی منو نگاه کنین زنجیل مستونکم تو دستم و واستادم. خوب حالا این هم یک خنده خوشگل که آقا سامیار تحویلمون داد. مامان قربونت بره با آن زنجیر پستونکت. سامیار: اِ اِ اِ داداش منو بدیر من الانه ته بیفتم پایین. خوب حالا ببینین منو داداشم چه خوشجل واستادیم. ده داداشی تو هم بخند دیده. اینجا آقا سامیار و مهیار برای اولین بار اومدن عروسی, آقا مهیار متفکرانه و ا...
5 آذر 1390