خوابیدن (1)
عزیزای دل مامان سامیار و مهیار
این دفعه می خوام از نحوه خوابیدنتون براتون بنویسم. خواب هم در سن شما عالمی دارد. هر کس شما ها را در خواب می بیند میگه خوش بحالشون چه راحت خوابیدن کاشکی من جاشون بودم. شماها و تمام کوچولوهای هم سنتون آنقدر آرام و با خیال راحت می خوابین که ما بزرگترها به شما حسودی می کنیم. از بدو تولدتون تا الان که حدود 5 ماه نیمتون عادتهای خوابتون کلی تغییر کرده. اوایل که اومده بودین خونه سامیار بیشتر مواقع خواب بود و وقتی که برای شیر خوردن بیدار می شد یادش می رفت که برای خوابیدن باید چشمای کوچولوش را ببنده, چند بار هم شد که به هوای اینکه سامیار خوابیده اون را توی تخت تنها گذاشتیم و وقتی بعد از نیم ساعت که برای سر زدن آمدیم سراغش دیدیم که هنوز با چشمای باز مشغول نگاه کردن اطرافشه و وقتی که توی بغل گرفتیمش تازه یادش آمد که باید بخوابه و اونوقت آرام آرام چشماش را می بست و می خوابید. جالب اینکه قبل از اینکه خوابش بره با یک لبخند دلربا ازمون تشکر می کرد. سامیار کمی که بزرگتر شدی خودت به کسی کاری نداشتی و هر وقت که خوابت می گرفت می خوابیدی و به خاطر این اخلاقت خیلی تو دل بروتر شده بودی. الان حدود یک ماهی میشه که دیگه برای خوابیدن از ابزار جیغ زدن استفاده می کنی که یعنی به داد من برسید من خوابم می آد که اونوقت یا باید یا بغلت کنیم بگردونیمت و یا باید به پهلو بخوابونیمت و با مالش دادن ابروهات و پشت زدن خوابت کنیم.
اما مهیار, کوچولو تر که بودی بدون هیچ مشکلی بعد از تناول شیر خوشمزه به خواب می رفتی. حدود دو ماهه که شدی (مثل بچه های دو, سه ساله که دوست دارن بازی کنن و نخوابن و موقع خواب با گریه به خواب می رن) دوست نداشتی بخوابی, چشمای قرمز شدت نشان می داد که حسابی خوابت گرفته اما حاضر نبودی چشماتو ببندی و اونوقت بود که داد و شیون راه می داختی که نخوابی حتی یکی دو شب دادهات به قدری بلند بود که مامان مرضی از طبقه بالا صدات را شنیده بود و برای خوابوندنت به کمکم آمد. بعد از طی این مراحل فهمیدی که تو بغل در حال گشتن خوابیدن می چسبه برای همین هم یک مدت این شد عادت خوابیدنت یعنی ما باید تو را بغل می کردیم (به طوریکه صورتت رو به جلو و پشتت به ما) و راه می بردیم تا کم کم چشمات سنگین بشه و خوابت بره. اینطرز خوابیدن را در بغل بابا کشف کردی, آخه یکی دو بار که جیغ می زدی و خوابت نمی برد بابایی گردونده بودت و تو دیده بودی که اینجور خوابیدن چه کیفی داره. ولی خدا رو شکر و این عادت فعلا از سرت افتاده و فعلا با خوردن شیر و یا مالش دادن ابروهات می خوابی.
در ضمن هر دو این عادت را داشتید که وقتی خوابتون می آمد حتما باید همه جا تاریک باشه و نور توی چشماتون نیوفته برای همین هم مجبور بودیم کلاهتون را تا روی چشماتون بکشیم پایین تا بخوابین. فکر کنم برای این پست فعلا بس باشه بقیه مطالب را در پستای بعدی براتون می نویسم. فعلا چندتا از عکسهای خوابیدنتون را ببینین.






خوابیدن (1)
