یک سری عکس برای مرور خاطرات
سامیار و مهیار عزیز تر از جانم اینجا قرار بود بریم آتلیه ازتون عکس بندازیم ولی نشد برای همین توی خانه ازتون عکس انداختیم مهیار: یکی منو بدیره دالم میفتم پایین سامیار: ولی ببین من چقده خوشجل نشستم سامیار: هه هه هه آخه من لختم آبلوم میله اینجا سامیار و مهیار روبه روی هم وایستادن و دارن می خندن و متوجه دوربین نشدن اینجا دیگه متوجه شدن و بعدش هم کلی بالا و پایین پریدن سامیار: اِ اِ حالا دیده بذالین ما بازیمون بتونیم اینجا هم سامیار و مهیار مشغول بازی با اسباب بازی هاشون بودن و می خواستم نا غافل ازشون عکس بندازم که نشد و متوجه شدن اینجا هم سامیار در خال سینه خیز اومدن به ...







