مرور خاطرات یک ماهه و بیست روز
سامیار و مهیار عزیز تر از جانم
امروز بعد از یک ماه و اندی بالاخره فرصت پیدا کردم تا قدری از خاطرات قشنگون را براتون بنویسم. این چند وقت برای اینکه ماه رمضون بود فرصت نکردم تا وبلاگتون را به روز کنم, همین هم باعث شد که دوستاتون که به سایت سر می زدن دیگه نگرانتون بشن برای همین از اینجا ضمن تشکر از همشون مگیم که ما همگی حالمون خوب و سلامته.
توی این یک ماه اخیر کلی اتفاق افتاده اول از همه اینکه بالاخره روز 31 فروردین مامان و بابا موفق شدن یک مهمونی خوب و به یاد ماندنی در رستوران شیان به مناسبت حضور شما برگزار کنن. بعد آقا سامیار دو تا دندون خوشگله در آورد و سینه خیز شروع به حرکت کرد. آقا مهیار هم برای اینکه از سامیار عقب نیافته روی دستاش بلند میشه و تند تند پا میزنه به خیال اینکه داره راه میره ولی خبر نداره که هنوز سر جاش وایستاده و تکنون نخورده.
امسال ماه رمضون برای مامان و بابا یک حال هوای دیگه داشت حضور شما دو تا دسته گل کلی به ما نیرو و انرژی داد به حدی که امسال ماه رمضون خیلی زود گذشت. وقتی خاطرات این ماه را مرور می کنم می بینم چه لحظه های خوبی را با شما سپری کردم.
وقتای افطار وقتی که سامیار سینه خیز می آمد سمت سفره تا سهمیه نون بربریش را برداره و یا گریه ها و گله مهیار برای اینکه نمی تونه سینه خیز بیاد و چیزی را از سر سفره سهم خودش کنه, شیرین ترین لحظه های ما بود. گاهی وقت ها سحرها مهیار و یا سامیار از خواب بیدار میشد و خوابش نمی برد و برای اینکه داداشش رو از خواب بیدار نکنه می آوردیمش سر سفره و با ما کنار سفره سحری بیدار می نشست. شبهای قدر با حضور شما دوتا یک حال دیگه ای داشت از آنجا که شما دو تا رو با خودمون جایی نمی تونستیم ببریم بنابراین خونه احیا گرفتیم. موقع قرآن سر گرفتن توی خواب ناز بودین و برای همین من و بابا قرآن را بالا سرتون نگه می داشتیم و ذکر را رو زیر لب زمزمه می کردیم نمی دونم آن موقع شماها ما رو دعا می کردین و یا نه ولی امیدوارم توی آن دلای کوچولوتون ما را هم دعا کرده باشین هیچ وقت از یادم نمیره شب 23 ماه رمضون موقع قرآن سر گرفتن مهیار کوچلو چشمای خوشگلش را باز کرد و با تعجب مشغول نگاه کردنمون شد ولی آن لحظه نمی دونستم به قیافه متعجب مهیار بخندم و یا اینکه توی حال خودم باشم با راز و نیاز با خدا گریه کنم.
حضور مامان مرضی توی این ایام واقعا نعمت بزرگی بود و کلی بار از رو دوش من بر می داشت. صبحا حضور مامان مرضی باعث می شد که مامان وقت کنه و کمی به کارهای خونه برسه. روزه بودن و سحرها از خواب بیدار شدن از یک طرف, دیر خوابیدن ها و گاهی غر زدن هاتون از طرف دیگر مامان را حسابی خسته و بی حال می کرد برای همین حضور مامان مرضی و خاله عفت کلی کمک بود تا مامان هم بتونه تجدید قوا کنه. البته کمکهای بابایی را هم نباید نادیده گرفت.


مرور خاطرات یک ماهه و بیست روز
