سامیار و مهیارسامیار و مهیار، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

گلهای بهشتی سامیار و مهیار

عکسهایی برای یادآوری خاطرات

عزیزهای ناز مامان و بابا یکسری از عکسهای قدیمی تر تون را اینجا دارم میذارم تا ببینین چقدر بزرگ شدین. حالا بگین کدوم مهیار و کدوم عروسک. شباهتتون با هم خیلی زیاده این هم مهسا خانم گل و آقا مهیار. و  این هم آقا سامیار و مهسا خانم که برای عید دیدنی رفته بودیم خونشون و اما سین هشتم سفره هفت سین خاله شیرین سامیار کوچولو بدون شرح سامیار و مهیار در حال چرت زدن تو ماشین بابا فرشید آخه بابا ما نمی تونیم با خیال راحت دیدمون (گریه مون) بتونیم؟؟؟؟!!!!!!!! شیه نیدا داره, خوف از دیدن دوبین تعجب تردیم ...
25 تير 1390

عکسهای مشهد

گلهای بهشتی مامان و بابا اردیبهشت ماه که رفتیم مشهد کلی ازتون کنار ضریح امام رضا عکس انداختیم. اگه می خواین عکسهای خوشگلتون را تماشا کنین با دقت عکسهای زیر را ببینین.  این عکس را توی آتلیه از تون انداختیم قربون آن ژستهای خوشگلتون برم. چون هر وقت که اومدیم حرم برای زیارت خواب تشریف داشتین نتونستیم یک عکس با چشمای باز ازتون بندازیم. زیارتتون قبول باشه خوشگلای مامان. سامیار و مهیار: بابا و آقا جون دستتون درد نکنه که ما رو بردین زیارت این هم یکدونه بوس کوچولو برای تشکر. ...
25 تير 1390

حمام

سلام خوشگلای مامان می خواین بدونین موقع حموم چه شکلی می شدین؟ عکسهای زیر رو ببینین. سامیار و مهیار: ای بابا, مامان جون اول بدو بدا ما زست بدیریم بد عسکمون بنداز سامیار: بیا داداشی زست دوب یدیریم. ببین من میخندم. مهیار: مامان بدار من عسکمو ببینم.  سامیار و مهیار: ای داد بیداد, مامان ج.ن پاک که آبروی ما رو بردی آخه اینجوری از ما عکس می ندازی؟؟؟؟؟؟؟ گلهای مامان دیگه ببخشید که گاهی اوقات زبون بچه گی یادم میره. الهی مامان دورتون بگردم.  ...
20 تير 1390

مهارتهاي جديد زندگي 3

عسلهای مامان سامیار و مهیار عزیزم حالا که دیگه شش ماهگیتون تمام شده, کم کم داره قابلیتهاتون هم بالا میره, حالا دیگه آقا سامیار گل یاد گرفته که دست بزنه (الهی دورت بگردم با اون دستای کوچولوت), و یا وقتی که مامان مرضی بهش میگه دستتو بده, دستشو میاره بالا تا مامان مرضی بغلش کنه. آقا مهیار نازم هم یاد گرفته باهاش را بذاره زمین و فشار بده و به اصطلاح کون سره حرکت کنه و یا آنکه سرش را هی بالا و پایین میبره (قربون اون راه رفتنت) الان دیگه یاد گرفتین که دمر بشین و روی دستانون بلند بشین عکساتون را نگاه کنین   حالا که دارین بزرگ تر میشین دله مامان هم برای کوچیکیهایتان تنگ میشه, درسته که بزرگتر که میشین شیرینیهاتون هم بیش...
20 تير 1390

مهارت های جدید زندگی 2

سامیار و مهیار عزیزم مهارتهای جدید زندگیتون در حال افزایش است, میگید نه ببینین. مهیار جان بپا شیشه از دستت نیفته خنده نداره شیره تو بخور پسر!!!!! چی شده آقا چرا زل زل نگاه می کنی, راه تو برو.     آقای همیشه خندون, چیه روروئک سواری مزه داره نه   مامان جون چی دیدی اینقدر متعجب موندی, قربون اون تعجب کردنت ...
20 تير 1390

مهماني مامان جون

 سامیار و مهیار عزیزتر از جانم برای تعطیلات خرداد ماه که رفته بودیم خرمدره, مامان جون زخمت کشید براتون یک مهمانی گرفت و همه فامیل بابایی را دعوت کرد تا بیان و شماها را ببینن. قبل از اینکه مهمانها بیان شماها لباسای خوشگلتون را پوشیدین. میخواین ببینین چه شکلی شده بودین؟ عکسهای زیر را ببینین      این لباسهای خوشگل را خاله عفت براتون از قشم سوغاتی آورده. مبارکتون باشه چقدر خوشجل شدین ...
20 تير 1390

بازی کردن

گلهای باغ زندگیم سامیار و مهیار می‌خوام از بازی کردن هاتون براتون بنویسم. در یک ماه اول خیلی به هم کار نداشتین و بازی خاصی با هم نمی‌کردین ولی بعد از آن کم کم حضور یک دیگر را احساس کردین. مثلا وقتی می‌گذاشتیمتون کنار هم وقتی که دست و پا می زدین فقط کافی بود که دست یکیتون به دهن اون یکی نزدیک بشه اونوقت بود که با تمام قوا سعی در لیسیدن دست به دهن رسیده می کردین انگار که از این طریق می خواستین به هم اعلام موجودیت بکنین. مهیار جان هر وقت که کنار داداشت می خوابوندمت با تکان دادن تند تند دست و پا حسابی سر و صورت سامیار را مورد نوازش!!!!!!!!!! قرار میدادی که این باعث تعجب سامیار میشد که ای بابا این دیگه چه جور نوا...
24 خرداد 1390

خوابیدن (2)

گلهاي باغ بهشتي حالا كه بزرگتر شدين عادتهاتون هم تغيير كرده گاهي وقتها سحر خيز هستين و مامان و بابا را كله صبح بيدار مي كنيد. اونهم ساعت 6 صبح البته با يك برنامه از پيش تعيين شده، به اين صورت كه اول يكي از شماها بيدار ميشه و يكي ديگتون در خواب ناز به سر مي‌بره و بعد از يكي دو ساعات كه بازي كرد و خوابيد بلافاصله اون يكي از خواب بيدار ميشه درست و به موقع و اصلا هم اجازه خوابيدن به مامان و بابا را هم نمي دين چون وقتي كه بيدار ميشين ميخواين يكي باهتون بازي كنه واگر ما بيدار نشيم با الكي گريه كردن و يا جيغ كشيدن اين موضوع را گوشزد مي كنين. البته بعضي از روزها از خوش شانسي ما، هردو با هم بيدار ميشين و اونوقت چون هم بازي دارين شايد در كنار ...
23 خرداد 1390

خوابیدن (1)

عزیزای دل مامان سامیار و مهیار این دفعه می خوام از نحوه خوابیدنتون براتون بنویسم. خواب هم در سن شما عالمی دارد. هر کس شما ها را در خواب می بیند میگه خوش بحالشون چه راحت خوابیدن کاشکی من جاشون بودم. شماها و تمام کوچولوهای هم سنتون آنقدر آرام و با خیال راحت می خوابین که ما بزرگترها به شما حسودی می کنیم. از بدو تولدتون تا الان که حدود 5 ماه نیمتون عادتهای خوابتون کلی تغییر کرده. اوایل که اومده بودین خونه سامیار بیشتر مواقع خواب بود و وقتی که برای شیر خوردن بیدار می شد یادش می رفت که برای خوابیدن باید چشمای کوچولوش را ببنده, چند بار هم شد که به هوای اینکه سامیار خوابیده اون را توی تخت تنها گذاشتیم و وقتی بعد از نیم ساعت که برای سر زدن&nbs...
23 خرداد 1390