سامیار و مهیارسامیار و مهیار، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

گلهای بهشتی سامیار و مهیار

پاییز

عزیزهای دلم هر چند که میدونم یک مقدار دیر شده ولی چی کار کنم شما فسقلی نمیذارین من بیام و خاطراتتون را بنویسم. ولی اول پاییز که رفته بودیم باغ آقا جون پاییز اونجا خیلی قشنگ بود چند تا عکس از تون گرفتم تا ببینین. ادامه مطلب یادتون نره.   سامیار و مهیار خوشحال بغل عمو و زن عمو مامان قربون اون ژستهای خوشگلتون بره. سامیار نازم چی دیدی که داری می خندی. آقا مهیار به چی داری فکر می کنی , یک نگاه به پشتت بندازم عزیزم ببین خدای مهربون چه تابلوی قشنگی را پشتت نقاشی کرده دیگه نمی دونم چی باید بگم, اینقده نمک داری که مامان دیگه بیشتر از این نمی تونه براش نمک بریزه ...
6 دی 1390

حمام کردن

عزیزهای دل مامان و بابا  شما دو تا عاشق حموم هستین و کلی از حموم کردن کیف می کنین. آنقدری که به محض اینکه می بینین دارین لباس هاتون را در می آوریم تا بابا ببرتون حموم از خوشحالی چنان جیغ هایی می کشین و دست و پا می زنین که به سختی میشه نگه تون داشت. این سری آخر که اگر نگه تون نداشته بودیم با لباس رفته بودین توی حمام. اگر می خواین یک تعداد از عکساهاتون را ببینین. ادامه مطلب را نگاه کنین من می خوام از خوشحالی بپلم هبا ولی ننیدو نم چه جولی می شه پلید هبا؟؟!!!! ببین من چگده خوشحالم ته میخوام بلم حموم منته از خوشحالی میخوام بلقصم. خوشجل می لقصم ای بابا بسه دیده بلم حموم چگده از ما عسک مینداز...
6 دی 1390

تولد دینا خوشگله

سامیار و مهیار عسلهای مامان و بابا روز 10 مهر مصادف با تولد دینا خوشگله دختر داییتون شما هم برای بار اول به جشن تولد دعوت شدین, برای همین هم عکسای خوشگلتون را میگذارم تا ببینین و کیف کنین    مامان قربون اون کلاه بوقی ها و تیپ خوشگلتون بره. ژست بچه ها چقدر دیدنی و نازه در این عکس ها سامیار و مهیار به همراه عرفان(پسر دایی بابک), سارا (دختر دایی بهمن) و دینا خوشگله کنار کیک تولد دارن عکس می ندازن, نگاه متعجب سامیار و مهیار به شمعها دیدنی بود.   اینجا هم سامیار مهیار با مامان مرضی و خاله عفت عکس انداختن, چرا مهیار خوشگلم دهنت از تعجب باز مونده, سامیار قشنگم به کجا داری نگاه می کنی ...
7 آذر 1390

توانایی ها و خاطرات جدید

گلهای زیبای زندگیمون, سامیار و مهیار عزیزتر از جانم دیگه وارد ده ماهگی شدین, فعلا وقت بکنم و شما شیطون ها بگذارین چند تا عکس از شما را توی وبلاگتون آپلود کردم تا سر یک فرصت مناسب یکسری از خاطراتتون را به یادگار بنویسم. پس فعلا مشغول دیدن عکسای قشنگتون بشین. سامیار: هی منو نگاه کنین زنجیل مستونکم تو دستم و واستادم. خوب حالا این هم یک خنده خوشگل که آقا سامیار تحویلمون داد. مامان قربونت بره با آن زنجیر پستونکت. سامیار: اِ اِ اِ داداش منو بدیر من الانه ته بیفتم پایین. خوب حالا ببینین منو داداشم چه خوشجل واستادیم. ده داداشی تو هم بخند دیده. اینجا آقا سامیار و مهیار برای اولین بار اومدن عروسی, آقا مهیار متفکرانه و ا...
5 آذر 1390

یک سری عکس برای مرور خاطرات

سامیار و مهیار عزیز تر از جانم اینجا قرار بود بریم آتلیه ازتون عکس بندازیم ولی نشد برای همین توی خانه ازتون عکس انداختیم مهیار: یکی منو بدیره دالم میفتم پایین سامیار: ولی ببین من چقده خوشجل نشستم سامیار: هه هه هه آخه من لختم آبلوم میله اینجا سامیار و مهیار روبه روی هم وایستادن و دارن می خندن و متوجه دوربین نشدن اینجا دیگه متوجه شدن و بعدش هم کلی بالا و پایین پریدن سامیار: اِ اِ حالا دیده بذالین ما بازیمون بتونیم  اینجا هم سامیار و مهیار مشغول بازی با اسباب بازی هاشون بودن و می خواستم نا غافل ازشون عکس بندازم که نشد و متوجه شدن اینجا هم سامیار در خال سینه خیز اومدن به ...
5 آذر 1390

تابستان سامیار و مهیار 2

علیرضا پیش خودش داره میگه: چلا این دو تا اینجولوین, منکه حسابی گیج شدم. اِ این دو تا پسر دایی های من هستن چه جالب. سامیار و مهیار در کنار مامان و بابا در باغ آقاجون سامیار و مهیار با دختر داییشون آیدا خانم در گندم زار ...
7 آبان 1390

مهارتهای جدید زندگی (4)

عزیرهای دل مامان و بابا خوشگلای مامان و بابا, هر چقدر که شماها بزرگ تر میشین کارها و مهارتهای جدید تری هم یاد میگیرید. سامیار گل مان در این چند وقته کلی پیشرف کردی, اول از همه اینکه دو تا دندون خوشگل در آوری و خیلی دوست داری با این دندونا طعم چیزهای مختلف را امتحان کنی. از نون بربری تا میوه ها و البته پای خوشمزه دادشت مهیار. وقتی با اون دستای خوشگلت نون بربری را می ذاری تو دهنت کلی کیف می کنم. تازه یاد گرفتی که سینه خیز می تونی کل خونه را مورد بازدید قرار بدی برای همین من بهت میگم تانک کوچولو چون اینقدر سریع حرکت می کنی که من را یاد تانک میندازی وقتی سفره باز میشه چنان خودت را سریع می رسونی که اگه مواظبت نباشیم رفتی وسط سفره و همه چیز ر...
15 شهريور 1390

مرور خاطرات یک ماهه و بیست روز

سامیار و مهیار عزیز تر از جانم امروز بعد از یک ماه و اندی بالاخره فرصت پیدا کردم تا قدری از خاطرات قشنگون را براتون بنویسم. این چند وقت برای اینکه ماه رمضون بود فرصت نکردم تا وبلاگتون را به روز کنم, همین هم باعث شد که دوستاتون که به سایت سر می زدن دیگه نگرانتون بشن برای همین از اینجا ضمن تشکر از همشون مگیم که ما همگی حالمون خوب و سلامته. توی این یک ماه اخیر کلی اتفاق افتاده اول از همه اینکه بالاخره روز 31 فروردین مامان و بابا موفق شدن یک مهمونی خوب و به یاد ماندنی در رستوران شیان به مناسبت حضور شما برگزار کنن. بعد آقا سامیار دو تا دندون خوشگله در آورد و سینه خیز شروع به حرکت کرد.  آقا مهیار هم برای اینکه از ...
15 شهريور 1390