توانایی ها و خاطرات جدید
گلهای زیبای زندگیمون, سامیار و مهیار عزیزتر از جانم
دیگه وارد ده ماهگی شدین, فعلا وقت بکنم و شما شیطون ها بگذارین چند تا عکس از شما را توی وبلاگتون آپلود کردم تا سر یک فرصت مناسب یکسری از خاطراتتون را به یادگار بنویسم. پس فعلا مشغول دیدن عکسای قشنگتون بشین.

سامیار: هی منو نگاه کنین زنجیل مستونکم تو دستم و واستادم.

خوب حالا این هم یک خنده خوشگل که آقا سامیار تحویلمون داد. مامان قربونت بره با آن زنجیر پستونکت.

سامیار: اِ اِ اِ داداش منو بدیر من الانه ته بیفتم پایین.

خوب حالا ببینین منو داداشم چه خوشجل واستادیم. ده داداشی تو هم بخند دیده.

اینجا آقا سامیار و مهیار برای اولین بار اومدن عروسی, آقا مهیار متفکرانه و البنه با منش آقایان نشسته ولی آقا سامیار که جای دندوناش هم می خاره فقط به مامان عصمت چسبید و بغل هیچ کس دیگه هم نرفت.

اینجا کلی با کمک خاله عفت آفا سامیار را وادار به خنده کردیم تا بتونیم یک عکس خوشگل مامانی ازش بگیریم.

اینجا دیگه جمعتون جمع شد, دو تا داماد و یک عروس خانم خوشگل

اینجا آقا سامیار یاد گرفته که به تنهایی بلند شه و کنار روروئکش بایستد. فکر کنم قبل از اینکه یاد بگیرید بشینین شروع به راه رفتن کنین.


توانایی ها و خاطرات جدید
