سامیار و مهیارسامیار و مهیار، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

گلهای بهشتی سامیار و مهیار

توانایی ها و خاطرات جدید

گلهای زیبای زندگیمون, سامیار و مهیار عزیزتر از جانم دیگه وارد ده ماهگی شدین, فعلا وقت بکنم و شما شیطون ها بگذارین چند تا عکس از شما را توی وبلاگتون آپلود کردم تا سر یک فرصت مناسب یکسری از خاطراتتون را به یادگار بنویسم. پس فعلا مشغول دیدن عکسای قشنگتون بشین. سامیار: هی منو نگاه کنین زنجیل مستونکم تو دستم و واستادم. خوب حالا این هم یک خنده خوشگل که آقا سامیار تحویلمون داد. مامان قربونت بره با آن زنجیر پستونکت. سامیار: اِ اِ اِ داداش منو بدیر من الانه ته بیفتم پایین. خوب حالا ببینین منو داداشم چه خوشجل واستادیم. ده داداشی تو هم بخند دیده. اینجا آقا سامیار و مهیار برای اولین بار اومدن عروسی, آقا مهیار متفکرانه و ا...
5 آذر 1390

یک سری عکس برای مرور خاطرات

سامیار و مهیار عزیز تر از جانم اینجا قرار بود بریم آتلیه ازتون عکس بندازیم ولی نشد برای همین توی خانه ازتون عکس انداختیم مهیار: یکی منو بدیره دالم میفتم پایین سامیار: ولی ببین من چقده خوشجل نشستم سامیار: هه هه هه آخه من لختم آبلوم میله اینجا سامیار و مهیار روبه روی هم وایستادن و دارن می خندن و متوجه دوربین نشدن اینجا دیگه متوجه شدن و بعدش هم کلی بالا و پایین پریدن سامیار: اِ اِ حالا دیده بذالین ما بازیمون بتونیم  اینجا هم سامیار و مهیار مشغول بازی با اسباب بازی هاشون بودن و می خواستم نا غافل ازشون عکس بندازم که نشد و متوجه شدن اینجا هم سامیار در خال سینه خیز اومدن به ...
5 آذر 1390

باغ آقاحون

گلهای بهشتی مامان و بابا در آخرین روزهای تابستان رفتیم باغ آقا حون و تا تونستیم از شما خوشگل ها عکس گرفتی، برای مرور این خاطرات عکسهای قشنگتون را اینجا ببینین  الهی قربون اون خنده نازت برم سامیار خوشگل مامان این آقای با وقار و متین هم که بغل مامانش نشسته؛ آقا مهیار گله. زبونتو ببره تو, اون زبون خوشگلت را مامان میخوره ها ببینین من و داداشم چه خوشچل عسک مندازیم هی من لفتم بالای دلخت نمی دونی ته تیفی داله آخه بابا چلا سلم رو مزنین به دلخت دلدم اومد....هومممممممممممممم خوف حالابذالین ی ژشت خوف بدیرم تا دوباله ازم عسک بدیلین توی شمن ها چه حالی مده, ژشتم و ببین این هم یک ژشت دیده...
5 آذر 1390

تابستان سامیار و مهیار 2

علیرضا پیش خودش داره میگه: چلا این دو تا اینجولوین, منکه حسابی گیج شدم. اِ این دو تا پسر دایی های من هستن چه جالب. سامیار و مهیار در کنار مامان و بابا در باغ آقاجون سامیار و مهیار با دختر داییشون آیدا خانم در گندم زار ...
7 آبان 1390

تابستان سامیار و مهیار 1

ببینین چقد خوب روروئک سواری می کنیم. من می خوام شصت پام رو بگیرم بخورم! هورا ما دوباره برگشتیم تو وبلاگمون ما اینقدر خوشحالیم چون تولد بابامونه ما مثل دو تا پسر خوب نشستیم تا بابا شمعهای کیکش را خاموش کنه. اِ دینا خوشگله هم که اومد پیش ما پس جمعمون جمع شد.   سامیار و مهیار خوشحال در کالسکه در باغ آقاجون سامیار] مهیار و دینا خوشگله در مسابقه روروئک سواری ...
7 آبان 1390

مهارتهای جدید زندگی (4)

عزیرهای دل مامان و بابا خوشگلای مامان و بابا, هر چقدر که شماها بزرگ تر میشین کارها و مهارتهای جدید تری هم یاد میگیرید. سامیار گل مان در این چند وقته کلی پیشرف کردی, اول از همه اینکه دو تا دندون خوشگل در آوری و خیلی دوست داری با این دندونا طعم چیزهای مختلف را امتحان کنی. از نون بربری تا میوه ها و البته پای خوشمزه دادشت مهیار. وقتی با اون دستای خوشگلت نون بربری را می ذاری تو دهنت کلی کیف می کنم. تازه یاد گرفتی که سینه خیز می تونی کل خونه را مورد بازدید قرار بدی برای همین من بهت میگم تانک کوچولو چون اینقدر سریع حرکت می کنی که من را یاد تانک میندازی وقتی سفره باز میشه چنان خودت را سریع می رسونی که اگه مواظبت نباشیم رفتی وسط سفره و همه چیز ر...
15 شهريور 1390

مرور خاطرات یک ماهه و بیست روز

سامیار و مهیار عزیز تر از جانم امروز بعد از یک ماه و اندی بالاخره فرصت پیدا کردم تا قدری از خاطرات قشنگون را براتون بنویسم. این چند وقت برای اینکه ماه رمضون بود فرصت نکردم تا وبلاگتون را به روز کنم, همین هم باعث شد که دوستاتون که به سایت سر می زدن دیگه نگرانتون بشن برای همین از اینجا ضمن تشکر از همشون مگیم که ما همگی حالمون خوب و سلامته. توی این یک ماه اخیر کلی اتفاق افتاده اول از همه اینکه بالاخره روز 31 فروردین مامان و بابا موفق شدن یک مهمونی خوب و به یاد ماندنی در رستوران شیان به مناسبت حضور شما برگزار کنن. بعد آقا سامیار دو تا دندون خوشگله در آورد و سینه خیز شروع به حرکت کرد.  آقا مهیار هم برای اینکه از ...
15 شهريور 1390

عکسهایی برای یادآوری خاطرات

عزیزهای ناز مامان و بابا یکسری از عکسهای قدیمی تر تون را اینجا دارم میذارم تا ببینین چقدر بزرگ شدین. حالا بگین کدوم مهیار و کدوم عروسک. شباهتتون با هم خیلی زیاده این هم مهسا خانم گل و آقا مهیار. و  این هم آقا سامیار و مهسا خانم که برای عید دیدنی رفته بودیم خونشون و اما سین هشتم سفره هفت سین خاله شیرین سامیار کوچولو بدون شرح سامیار و مهیار در حال چرت زدن تو ماشین بابا فرشید آخه بابا ما نمی تونیم با خیال راحت دیدمون (گریه مون) بتونیم؟؟؟؟!!!!!!!! شیه نیدا داره, خوف از دیدن دوبین تعجب تردیم ...
25 تير 1390

عکسهای مشهد

گلهای بهشتی مامان و بابا اردیبهشت ماه که رفتیم مشهد کلی ازتون کنار ضریح امام رضا عکس انداختیم. اگه می خواین عکسهای خوشگلتون را تماشا کنین با دقت عکسهای زیر را ببینین.  این عکس را توی آتلیه از تون انداختیم قربون آن ژستهای خوشگلتون برم. چون هر وقت که اومدیم حرم برای زیارت خواب تشریف داشتین نتونستیم یک عکس با چشمای باز ازتون بندازیم. زیارتتون قبول باشه خوشگلای مامان. سامیار و مهیار: بابا و آقا جون دستتون درد نکنه که ما رو بردین زیارت این هم یکدونه بوس کوچولو برای تشکر. ...
25 تير 1390