سامیار و مهیارسامیار و مهیار، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

گلهای بهشتی سامیار و مهیار

مرور 5 ماهه زندگی

1390/3/10 0:22
823 بازدید
اشتراک گذاری

در طي اين مدت 5 ماهه ما كلي از شما خاطرات بامزه داريم شما دو تا داداش خوشگل براي ما يك دنيا با ارزش و شيرين هستين. همه از ما مي‌پرسن كه داشتن دو قلو سخته يا نه و من جواب ميدم وقتي خدا خودش نعمتش را مي دهد صبر و حوصله را هم براش مي‌‌دهد.

چه شبهايي كه من و بابا براي شير دادن به شما تلو تلو خورديم و يا چه بي خوابي هايي کشیدیم. هرچند سخت بود ولي خاطرات شيريني داشتيم. اوائل كه كوچيك بوديد و خوابتون نمي‌برد من و بابا شما را بغل مي‌كرديم و وقتي كه خوابتون مي‌برد شما را ميذاشتيم تو تختون, يك شب كه بابا مهيار را بغل كرده بود خوابش برد و بدون اينكه متوجه بشه من مهيار را گذاشتم تو تخت و وقتي كه مهيار بيدار شد و شير مي‌خواست بابا يكدفعه بيدار شد و دنبال مهيار مي‌گشت و هی می گفت مگه مهیار اینجا نیست بده شیشه رو تا بهش شیر بدم و من خندیدم گفتم خواب دیدی خیرباشه, مهیار تو تختش خوابیده.يا يك شب ساميار را من تو خواب بغل كرده بودم و كنار خودم خوابونده بودم ولي خودم متوجه نشدم و وقتي كه صبح بلند شدم ديدم ساميار تو بغلمه كلي تعجب كردم و جا خوردم.

دو ماه اول با بي خوابي‌هاتون گذشت و كم كم بزرگ شديدختنه و واكسن تجربه‌هاي سختي برامون بود بي‌تابي هاي شما كوچولوها براي مامان خيلي سخت بود ولي خدا رو شكر اينها هم بدون مشكل گذشت.

فصل سه ماهگیتون را هم مختصرا در قسمتهای قبلی نوشتم.

شروع چهار ماهگیتون طبق معمول همراه با واکسن بود و یک هفته درگیری برای خوب شدن جای واکسنتون. بعد خوب شدنتون تونستیم یذاریمتون تو کالسکه و بریم بیرون بگردیم نمی دونین چقدر لذت بخش بیرون رفتن با شما هر کجا که می رفتیم همه شما را نشون میدادند و قربون صدقتون می رفتن. در این ماه به کشف حدیدی رسیدین و آن هم لذت میل کردن انگشتها خصوصا انگشت شصت بود. تا یک لحظه ازتون غافل می شیم سریع شروع به خوردن انگشتاتون می کنین و چنان مچ ملوچی می کنین که هر کس ندونه میگه ببین چه غذای خوشمزه ای می خورین. در این ماه با طعم غذا هم آشنا شدین.

الان هم که تو پنج ماهگی هستین فرنی خوردن را شروع کردین که در بخش بعد مفصل به آن اشاره می کنم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)